![]() |
![]() |
|
| از عشق می گو یم ... |
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:22 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خدمت همه دوستان
من مجتبی هستم اهل همین دیار این وبلاگ رو برای دل خودم وتنهایی خودم درست کردم باتشکر مجتبی اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تاکس نداند درد من می خواهم با تو باشم آرزوی بزرگی است می دانم. می خواهم صدای گرم تو در رگهایم باشد هذیان غریبی است می دانم .می خواهم دوستت داشته باشم آرزوی محالی است می دانم گله دارم از خودم: گله دارم این دفه از دل تنگم از دل ساده و عاصی ویه رنگم گله دارم از تمام شب و روزم که دوباره هم به جاده چشم می دوزم گله دارم از خودم چرا عاشقت شدم چرا با اینکه می دونم می سوزم چرا باید دل من تورو دوست داشته باشه و در آخر ای کاش می دانستم پس از مرگ من چه کسی اولین اشک را خواهد ریخت و آخرین کسی که مرا از یاد خواهد برد کیست ودر پایان بدون ترس زندگی کن با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|