![]() |
![]() |
|
| از عشق می گو یم ... |
|
عاشقی بد دردی مثل یه دیونه شدم با خودم حرف می زنم انگار که دارم با
او صحبت می کنم و او با من صحبت می کنه.حالا شما دوستان عزیز
قضاوت کنید و یادگاری هم بدهید
با تشکر
پرسید: بخاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم میخواست با تمام وجودم داد بزنم " بخاطر تو" بهش گفتم بخاطر هیچ کس. پرسید: پس بخاطر چه زنده هستی ؟ با اینکه دلم فریاد می زد "بخاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم: به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم: تو به خاطر چه زنده هستی؟ در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است.
نگید مغروره نه به خدا روم نمی شد بگم "بخاطر تو" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:14 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خدمت همه دوستان
من مجتبی هستم اهل همین دیار این وبلاگ رو برای دل خودم وتنهایی خودم درست کردم باتشکر مجتبی اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تاکس نداند درد من می خواهم با تو باشم آرزوی بزرگی است می دانم. می خواهم صدای گرم تو در رگهایم باشد هذیان غریبی است می دانم .می خواهم دوستت داشته باشم آرزوی محالی است می دانم گله دارم از خودم: گله دارم این دفه از دل تنگم از دل ساده و عاصی ویه رنگم گله دارم از تمام شب و روزم که دوباره هم به جاده چشم می دوزم گله دارم از خودم چرا عاشقت شدم چرا با اینکه می دونم می سوزم چرا باید دل من تورو دوست داشته باشه و در آخر ای کاش می دانستم پس از مرگ من چه کسی اولین اشک را خواهد ریخت و آخرین کسی که مرا از یاد خواهد برد کیست ودر پایان بدون ترس زندگی کن با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|