![]() |
![]() |
|
| از عشق می گو یم ... |
|
کشتی در طوفان شکست و غرق شد .
فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم . بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ي از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د. فردا کشتی اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند . پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي ا و پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. خدا ، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ خدا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت ها يمان حاصل درخواست هاي خود ما نیست، بلکه دعاي ديگران است که براي ما اجابت ميشود.... ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:23 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خدمت همه دوستان
من مجتبی هستم اهل همین دیار این وبلاگ رو برای دل خودم وتنهایی خودم درست کردم باتشکر مجتبی اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تاکس نداند درد من می خواهم با تو باشم آرزوی بزرگی است می دانم. می خواهم صدای گرم تو در رگهایم باشد هذیان غریبی است می دانم .می خواهم دوستت داشته باشم آرزوی محالی است می دانم گله دارم از خودم: گله دارم این دفه از دل تنگم از دل ساده و عاصی ویه رنگم گله دارم از تمام شب و روزم که دوباره هم به جاده چشم می دوزم گله دارم از خودم چرا عاشقت شدم چرا با اینکه می دونم می سوزم چرا باید دل من تورو دوست داشته باشه و در آخر ای کاش می دانستم پس از مرگ من چه کسی اولین اشک را خواهد ریخت و آخرین کسی که مرا از یاد خواهد برد کیست ودر پایان بدون ترس زندگی کن با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|