![]() |
![]() |
|
| از عشق می گو یم ... |
لعنت بر نفس پلید آدمی..........
![]() شنیدم آدمی را که می گفت لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. دیدم حقیری دست به گریبان حقیری دیگر شد. باز شنیدم لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. دیدم فردی را که می خواست به دوستش نارو بزند اما گفت ... لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. دیدم دو دوست را که چگونه همدیگر را نابود می کردند اما فردی گفت... لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. هر کجا قدم می نهادم می شنیدم... لعنت خدا بر شیطان.
اندکی تامل می کردم و دلیلش را نمی یافتم. با خود فکر کردم که شیطان کجاست؟ چه کرده است؟
چرا همه و همه کس می گویند لعنت بر او؟ پس باید بسیار پلید و حقیر باشد.
پس چرا گذرم به هر کجا که می افتاد شیطان را نمی دیدم؟ آیا شیطان آن آدمیان ناچیز بودند؟ اگر شیطان آنگونه باشد پس همه ما آدمیان نیز شیطانیم. همه یک شکل و از یک نوعیم. اما نه. می دانم که ما آدمی هستیم و شیطان نیستیم. پس شیطان کیست؟
آدمی به من گفت: فرزندم, شیطان موجودیست که سبب این همه ناهنجاریست.او بسیار پلید است.همه را گمراه می کند. اندکی تامل کردم و سپس بدو گفتم: پس لعنت بر تو.
با تعجب خواستار دلیلش شد. - چون تو به وظایفی که داری و خدا بر تو نهاده عمل می کنی. -چرا نمی گویی لعنت بر ازرايیل؟
او که جانی را می گیرد و همگان را در حسرت عزیزی می گزارد که دوستش دارند!!! اگر شیطان گمراهی می کند, وظیفه اش این است. وظیفه ای که خداوند بر عهده او گذاشته. اگر من دوست داشته باشم که حقی را ناحق کنم , ضعیفی را بکشم یعنی شیطان کرده است؟ اعمال خود را بر گردن شیطان اندازم؟ پس همگان به بهشت ملکوت خواهیم رفت؟ چون شیطان همه آن کارها را کرده است و ما نکردیم؟ جهنم از آن کیست؟
اندکی فکر کرد و سپس با صدایی رسا گفت.... لعنت بر نفس پلید آدمی..... ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:29 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خدمت همه دوستان
من مجتبی هستم اهل همین دیار این وبلاگ رو برای دل خودم وتنهایی خودم درست کردم باتشکر مجتبی اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تاکس نداند درد من می خواهم با تو باشم آرزوی بزرگی است می دانم. می خواهم صدای گرم تو در رگهایم باشد هذیان غریبی است می دانم .می خواهم دوستت داشته باشم آرزوی محالی است می دانم گله دارم از خودم: گله دارم این دفه از دل تنگم از دل ساده و عاصی ویه رنگم گله دارم از تمام شب و روزم که دوباره هم به جاده چشم می دوزم گله دارم از خودم چرا عاشقت شدم چرا با اینکه می دونم می سوزم چرا باید دل من تورو دوست داشته باشه و در آخر ای کاش می دانستم پس از مرگ من چه کسی اولین اشک را خواهد ریخت و آخرین کسی که مرا از یاد خواهد برد کیست ودر پایان بدون ترس زندگی کن با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|